تبليغاتX
مصلوب عشق
دوستت دارمها! آه چه کوتاهند...
شبي از شبها مردي خواب عجيبي ديد ، او در عالم رويا ديد پا به پاي خداوند روي ماسه هاي ساحل دريا قدم مي زند
و در همان حال ، در آسمان بالاي سرش ، خاطرات دوران زندگي اش به صورت فيلمي در حال نمايش است او که محو تماشاي زندگيش بود،
ناگهان متوجه شد که گاهي فقط جاي پاي يک نفر روي شن ها ديده مي شود و آن هم وقت هائي است که او دوران پر درد و رنج زندگي اش را طي ميکرده است.
بنابراين با ناراحتي به خدا که در کنارش بود ، گفت : پروردگارا ، تو فرموده بودي که اگر کسي به تو روي آورد و تو را دوست بدارد در تمام مسير زندگي ، کنارش خواهي بود و او را محافظت خواهي کرد .
پس چرا در مشکل ترين لحظات زندگيم ، فقط جاي پاي يک نفر وجود دارد ، چرا مرا در لحظاتي که به تو سخت نياز داشتم تنها گذاشتي؟
خداوند لبخند زد و گفت : بنده عزيزم ! من هرگز تو را تنها نگذاشته ام .
زماني هائي که تو در رنج و سختي بودي ، من تورا روي دستانم بلند کرده بودم تا به سلامتي از موانع عبور کني
از کتاب نشان لياقت عشق
+ نوشته شده در  85/04/24ساعت 3:10 PM  توسط رضا | 
قصۀ آن دختر را مي داني ؟
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنيا تنفر داشت
و فقط يکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنين گفته بود
« اگر روزي قادر به ديدن باشم
حتي اگر فقط براي يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم
عروس حجله گاه تو خواهم شد »
 
*****
و چنين شد که آمد آن روزي که يک نفر پيدا شد
که حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد
و دختر آسمان را ديد و زمين را
رودخانه ها و درختها را
آدميان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست
 
*******
دلداده به ديدنش آمد
و ياد آورد وعده ديرينش شد :
« بيا و با من عروسي کن
ببين که سالهاي سال منتظرت مانده ام »
 
********
دختر برخود بلرزيد
و به زمزمه با خود گفت :
« اين چه بخت شومي است که مرا رها نمي کند؟ »
دلداده اش هم نابينا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسري با او نيست
 
*********
دلداده رو به ديگر سو کرد
که دختر اشکهايش را نبيند
و در حالي که از او دور مي شد
هق هق کنان گفت:
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشي »
+ نوشته شده در  85/04/24ساعت 3:9 PM  توسط رضا | 
عاشق نبودي تو من عاشقت بودم
در قبله گاه عشق بودي تو معبودم
آرام و آسوده در خواب خوش بودي
يک لحظه من بي تو هرگز نياسودم
من با نفسهايم نام تو را خواندم
کاش اين دم آخر اينجا نمي بودم
 
روزي که مي گفتي من با تو ميمانم
روزي که دانستي من بي تو ميميرم
روزي که با عشقت بستي به زنجيرم
بازنده من بودم اين بوده تقديرم
خوش باوري بودم پيش نگاه تو
هردم زچشمانت خواندم کلامي نو
 
عشق تو چون برگي در دست طوفان بود
دل کندن و رفتن پيش تو آسان بود
روزي به من گفتي ديگر نمي مانم
گفتم که ميميرم گفتي که ميدانم
باور نمي کردم هرگز جدايي را
آن آمدن با عشق اين بي وفايي را
 
عاشق نبودي تو من عاشقت بودم
در قبله گاه عشق بودي تو معبودم
+ نوشته شده در  85/04/24ساعت 3:8 PM  توسط رضا | 
شکست به اين معنا نيست که شما يک شکست خورده هستيد...
بلکه بدان معناست که شما هنوز موفق نشده ايد.
شکست به اين معنا نيست که شما کاري انجام نداده ايد...
بلکه بدان معناست که شما چيزي ياد گرفته ايد.
شکست به اين معنا نيست که شما يک احمق بوده ايد...
بلکه بدان معناست که شما ايمان زيادي داشته ايد.
شکست به اين معنا نيست که شما بي آبرو شده ايد...
بلکه بدان معناست که شما علاقه مند به تلاش بوده ايد.
شکست به اين معنا نيست که شما به آنچه مي خواستيد نرسيديد...
بلکه بدان معناست که شما بايد کار را به روش ديگري انجام دهيد.
شکست به اين معنا نيست که کار شما بد و نا مناسب بوده است...
بلکه بدان معناست که کار شما کامل نبوده.
شکست به اين معنا نيست که شما وقتتان را بيهوده تلف کرده ايد...
بلکه بدان معناست که شما دليلي براي آغاز دوباره داريد.
شکست به اين معنا نيست که شما بايد تسليم شويد...
بلکه بدان معناست که شما بايد سخت تر تلاش کنيد.
شکست به اين معنا نيست که شما هيچ وقت به آنچه مي خواهيد نمي رسيد...
بلکه بدان معناست که زمان بيشتري براي رسيدن به هدف لازم است
+ نوشته شده در  85/04/24ساعت 3:7 PM  توسط رضا | 
شما سالها زحمت مي کشيد تا آنها را از زمين بلند کنيد. همراه آنها مي دويد تا آنجا که هر دو از نفس بيفتيد. آنها با موانع برخورد مي کنند، به سقف مي خورند، شما آنها را مرمت مي کنيد، به آنها آرامش مي دهيد و به آنها اطمينان مي دهيد که روزي پرواز خواهند کرد. بالاخره جريان هوا آنها را با خود خواهد برد. آنها به ريسمان بيشتري نياز دارند و شما اجازه مي دهيد که آنها دورتر بروند. آنها تقلا مي کنند و با هر چرخشي که در طناب آنها ايجاد مي شود، يک شادي در کنار يک غم خواهد بود. بادبادک دورتر مي شود و شما مي دانيد که ديري نخواهد پاييد که اين موجود زيبا تمام خطوط زندگي که شما دو تا را به هم پيوند مي دهد از هم خواهد گسيخت و اوج خواهد گرفت، چرا که قصد دارد به اوج برسد، آزاد و تنها و فقط آن موقع است که شما در مي يابيد که کار خودتان را انجام داده ايد.
+ نوشته شده در  85/04/24ساعت 3:7 PM  توسط رضا | 
گردي از راهي نمي خيزد
سواران را چه شد!؟
مرده اند از بيم ياران
نامداران را چه شد!؟
جز صداي جغدها چيزي نمي آيد به گوش
قمريان آخر کجا رفتند؟ ساران را چه شد؟
از هجوم کرکسان شوم قلب من گرفت
بلبلان،  قرقاولان، کبکان،  هزاران را چه شد؟
دور تا دور من از دشمن سياهي مي زند
دوستان ما کجا رفتند؟ ياران را چه شد؟
قمريان آخر کجا رفتند؟ ساران را چه شد؟
هر کجا سوز زمستان است و تاراج خزان
روح تابستان و اصل نو بهاران را چه شد؟
زير سم لشکر ضحاک پشت من شکست
 کاوه ي لشکر شکن کو؟ شهسواران را چه شد؟
لشکر توران به قلب سرزمين ما رسيد
رستم و گودرز کو؟ اسفندياران را چه شد؟
خشکسالي در زمين بيداد و غوغا مي کند
رخشش هفت آسمان کو؟ باد و باران را چه شد؟
قمريان آخر کجا رفتند؟ ساران را چه شد؟
+ نوشته شده در  85/04/24ساعت 3:4 PM  توسط رضا | 
روز تولدم بود
چشمام به کوچه خشکيد
يادت نبود عزيزم
دل من اينو فهميد

از آسمون گذشتم
تا تو پرنده باشي
هستيمو باختم
تا تو عمري برنده باشي

شب تولد توست
ستاره هارو تک تک
به عشق تو شمردم
تولدت مبارک

خورشيد خنده هامو
دادم به رنگ چشمات
بعدم تو شب شکستم
تا نور بگيره دنيات

تا بال و پر گرفتي
رفتي از آشيونه
نگاه من هنوزم
تو خط آسمونه

+ نوشته شده در  85/04/23ساعت 3:26 PM  توسط رضا | 
به نام تنهاترين كسي كه در تنهاييم تنهايم گذاشت.....

شبي كه بغض عشق تمام وجودم را مي فشرد و از بي همدمي دلم خراب شده بود به آسمان پناه بردم يك
دفعه چشمم به ستاره اي افتاد كه جور ديگري به من چشمك زد و احساس كردم مثل بقيه نيست پس او را به
خانه ي زخم خورده ي دلم با تمام وجود دعوت كردم و ستاره درخشيد تمام شبم فقط با بودن آن ستاره روشن
شد و پس از آن من هر روز آرزوي رسيدن شب را مي كردم به عشق ديدن آن ستاره حتي روزهاي من هم رنگ
شب گرفته بودند عاشق شب و متنفر از روز شدم شبي كه مثل هر شب براي ديدن ستاره بي قرار بودم هر چه
نشستم نيامد نيمه شب بود و همه ي ستاره ها بودند جز ستاره ي من براي يك دم قلبم ايستاد و از ترس آنكه او
را از دست داده باشم چشمهايم را بستم ناگهان صداي رعد و برق مرا به خود آورد چشمهايم را باز كردم با ديدن
گريه ي آسمان طاقت نياوردم بغض گلويم را فشرد فرياد زدم دلم شكست گريه كردم شب بعد دوباره رفتم ولي
اين بارهم نه از ستاره خبري بود نه گريه ي آسمان فهميدم اشك آن شب آسمان به خاطر رفتن ستاره بود براي
هميشه آسمان كه مادر آن ستاره بود چقدر راحت به رفتنش عادت كرد اما من هنوز كه هنوز است شبها براي
ديدن ستاره ام همان ستاره ي بي معرفت زير آسمان جلوي نگاه تمسخر آميز ستارگان ديگر به خود براي آمدنش
اميد مي دهم و ميدانم هيچ گاه به رفتنش عادت نمي كنم و نگاهم بعد از او به هيچ ستاره اي خيره نمي شود

+ نوشته شده در  85/04/22ساعت 2:47 PM  توسط رضا | 
ز من بريده اي و صدايم نمي كني

چون درد در مني و رهايم نمي كني

گمگشته ام ميان تماشاي چشم نو

از اين جنون تلخ رهايم نمي كني

هر شب چو باد مي وزم ز داغ ياد تو

آخر چرا چه شد كه دعايم نمي كني

من آخرين پرنده ي گم كرده لانه ام

در آسمان خويش هوايم نمي كني

گر خدا را نظري امشب حاجتم روا بشود

يار ز در در آيد و دردم دوا بشود

رنج و ماتم برون رود ز دل به لطف و كرمش

چون مطرب چنگ زند و يار با وفا بشود

جان ما در طبق اخلاص فداي يك نگهت

عمري با تو سر شود گر چه خطا بشود

+ نوشته شده در  85/04/22ساعت 2:46 PM  توسط رضا | 
زيباترين قلب

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب

را درتمام آن منطقه دارد . جمعيت زياد جمع شدند . قلب او كاملاً سالم بود و

هيچ خدشه‌اي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستي

زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده‌اند.

مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت .

ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست .

مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با

قدرت تمام مي‌تپيد اما پر از زخم بود. قسمت‌هايي از قلب او

برداشته شده و تكه‌هايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستي

جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين گوشه‌هايي

دندانه دندانه درآن ديده مي‌شد.

در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه‌اي آن را

پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود مي‌گفتند

كه چطور او ادعا مي‌كند كه زيباترين قلب را دارد؟

مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي مي‌كني؛

قلب خود را با قلب من مقايسه كن ؛ قلب تو فقط مشتي زخم و بريدگي و خراش

است .

پير مرد گفت : درست است . قلب تو سالم به نظر مي‌رسد اما من

هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمي‌كنم. هر زخمي نشانگر

انساني است كه من عشقم را به او داده‌ام، من بخشي از قلبم

را جدا كرده‌ام و به او بخشيده‌ام. گاهي او هم بخشي از قلب

خود را به من داده است كه به جاي آن تكه‌ي بخشيده شده قرار داده‌ام؛

اما چون اين دو عين هم نبوده‌اند گوشه‌هايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد

كه برايم عزيزند؛ چرا كه ياد‌آور عشق ميان دو انسان هستند.

بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده‌ام اما آنها چيزي

از قلبشان را به من نداده‌اند، اينها همين شيارهاي عميق هستند .

گرچه دردآور هستند اما ياد‌آور عشقي هستند كه داشته‌ام .

اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه‌اي

كه من در انتظارش بوده‌ام پركنند، پس حالا مي‌بيني كه زيبايي واقعي چيست ؟

مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونه‌هايش سرازير

مي‌شد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌اي

بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و

در گوشه‌اي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به

جاي قلب مرد جوان گذاشت .

مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود

زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود

+ نوشته شده در  85/04/22ساعت 2:45 PM  توسط رضا | 
آيا مي داني که دل از جنس چيست ؟

سنگ خاراست يا که گلبرگي نحيف

اشکهايم تو مي داني که چيست ؟

مي رود ارزان ز دستم اينچنين

ديدگانم سوي اين دنياي پير

آيا مي داني که در دنبال چيست ؟

دستهايم در لرزه و آشوب و شور

باز هم نمي داني که در دستان کيست !!

گامهايم را نمي دانم چرا ؟

مي فشارم روي اين خاک سياه

داد من در پرده ابهام من

آيا مي داني طنينش در کجاست ؟

اما مي دانم که در آفاق دور

روزگارم غرق در جادو و سحر

شعله اي دارد فروزان در سپهر

شعله اي هم رنگ خون

حاصل افسون آن آفاق دور

سرنوشتي از دو رنگ است

هم سفيد است هم سياه

رنگ برف و رنگ خاک

اسم آن خاکستريست

رنگ بعد از آتش است

رنگ ابهام و سئوال

هم سفيد است هم سياه !!!

+ نوشته شده در  85/04/22ساعت 2:44 PM  توسط رضا | 
فكر مي كنيد خصوصيات شما به اسم تان ربطي دارد؟

افرادي كه هم اسم شما هستند را مي شناسيد؟

خصوصيات آنها چقدر شبيه شما هست؟
                                                
اين سوالها را پرسيدم تا برايتان بگويم كه : پيشينيان كه دانسته‌هايشان براساس خرد و حكمت باستان
 
بود، دريافته بودند كه حروف و اعداد اسرار و رموز پنهان و تاثيرات خاصي دارند. در آغاز و در بسياري از
 
فرهنگها و مذاهب، نامها به عنوان ابزاري جهت رشد و بستري براي تكامل شخصيتها بوده‌اند. مطمئناً
 
نامها همواره مفاهيم ساده و رواني جهت برقراري ارتباط و مشخص شدن هويت شخص هستند، با
 
اينحال مردمان قديم در گذشته به خوبي فهميده بودند كه هر اسمي فركانس انرژي خاصي را با خود حمل
 
مي‌كند كه بر زندگي حامل اسم بسيار تأثيرگذار است.
                                             
                                                           
اين تأثيرگذاري را بسياري از تمدنها و ملل در نقاط مختلف كرة زمين دريافته و مورد استفاده قرار داده‌اند.
 
به عنوان مثال بوميان امريكا سنت جالي داشته‌اند، كساني كه يك مقطع از زندگي را تمام كرده و وارد فاز
 
مهم ديگري از زندگي مي‌شده‌اند، نام خود را عوض مي‌كردند. در برخي قبايل سرخپوستي نيز بعضي
 
افراد دو نام داشتند، يكي از آنها هرگز به صورت عمومي آشكار نمي‌شده، علت اصلي هم قدرت موجود در
 
آن بوده كه مي‌توانسته به شخص ديگري منتقل شود. در قرن هفدهم هم اروپائيان با استفاده از آناگرام،
 
روش به هم ريختن حروف يك كلمه و ساخت كلمات جديد از روي آن، به اين نتيجه رسيده‌اند كه با به
 
هم ريختن نام اشخاص مي‌توان به كلمه‌ي براي بررسي شخصيت فرد دست يافت. مثلاً پت مستعد و
 
باهوش است. گرتا بزرگ است و دورا هم مانند جاده هميشه در سفر است.
                                                     
برخي از اسكيموها وقتي پير مي‌شوند براي خود اسم جديدي انتخاب مي‌كنند، و اميدوارند كه با اسم جديد
 
نيرو و توان تازه‌اي به آنها داده شود.در اندونزي نيز پس از تحمل يك دروه رنج و ناراحتي شديد و
 
طولاني يا بيماري سخت اسم خود را عوض مي‌كنند، آنها معتقدند كه با اين كار شيطان را براي پيدا كردن
 
مجددشان گيج مي‌كنند و اين آشفتگي باعث مي‌شود كه اندوه و حزن ديگر آنها را پيدا نكند.
                                                                                                            
در مذاهب گوناگون و كتب مقدس نيز مثالهايي در اين زمينه وجود دارد. در انجيل شخصيتهاي بسياري
 
هستند كه با تغيير مكان و موقعيت از محلي به محل ديگر يا پايان يافتن يك دوره رنج ومحنت نامشان
 
تغيير كرده است(مسيح، مي‌ديد كه شعمون نبي اعتماد به نفس زيادي ندارد، نام او را به پيتر تغيير داد)
 
سارايي در سن 90 سالگي، پس از تحمل سالها نازايي، نام خود را به ساره تغيير داد. در سنت يهوديان،
 
تا به امروز هم وقتي كسي از بيماري طولاني رنج مي‌برد، نامي براي او انتخاب مي‌شود به اين اميد است
 
كه فركانس انرژي نام جديد او را براي زندگي تازه و سرشار از سلامتي كمك كند.
                                                        
به هر حال چه اين اعتقادات وسنتها به طور كامل درست و واقعي باشند و چه در طول ساليان بسيار
 
دستخوش تغيير يا آميخته به خرافه شده باشند، وجود اين عقايد مشترك در بين اديان و ملل گوناگون،
 
نشان دهنده اين است كه اقوام گذشته خوبي از قدرت كلمات و تأثير نام روي سرنوشت، شخصيت و
 
حتي وضعيت فيزيكي افراد آگاه بوده‌اند.

+ نوشته شده در  85/04/22ساعت 2:41 PM  توسط رضا | 
اگر سهم من از اين همه ستاره فقط سوسوي غريبي است، غمي نيست. همين انتظار رسيدن شب برايم كافيست!
+ نوشته شده در  85/04/20ساعت 3:57 PM  توسط رضا | 
دوستت دارم بيشتر از معناي واقعي کلمه دوست داشتن!
دوستت دارم چون تو ارزش دوست داشتن را داري!
دوستت دارم همچو طلوع خورشيد در سحرگاه عشق!
دوستت دارم چون تو را مي خواهم و تو نيز شايد مرا بخواهي!
دوستت دارم از تمام وجودم،با احساس پر از محبت و عشق!
دوستت دارم بيشتر از آن چه تصور مي کني!
دوستت دارم چون چشمانت اين حقيقت قلبم را باور دارد!
دوستت دارم چون که ياري ام مي کني تا از اين سيلاب زندگي به راحتي عبور کنم و خودم را در دشت آرزوهايم همراه با تو ببينم! 
دوستت دارم فراتر از باور يک رويا و فراتر از باور يک حقيقت!
دوستت دارم چون تو با اعتماد و اطمينان کليد قلب سرخ و پر از عشقت را به من دادي!        
دوستت دارم همچو مهتابي که شبهاي تيره و تار را با حضورش پر از روشنايي مي کند!
دوستت دارم چون تو اولين و آخرين معشوق من مي باشي!
من نيز تا آفتاب زندگيم در پس افق غروب نکرده است،هميشه،همه جا
و هر لحظه به ياد تو خواهم بود و دوستت خواهم داشت!
+ نوشته شده در  85/04/20ساعت 3:56 PM  توسط رضا | 
از ميان اشياء اين عالم، چهار چيز است که مالک بردار نيست
صاحب ندارد، قباله مالکيت برايش بي معني است، ابلهانه است، سخيف است، حرف رسم و رسومات! حدود و مقررات، عرفيات و اعتبارات، سند و مهر و امضاء و شاهد و بيع و شري درباره اش حرف پوچ و زشتي است
يکي کتاب است، ديگري معبد است، ديگري زيبايي است و ديگري ... دل

+ نوشته شده در  85/04/20ساعت 3:54 PM  توسط رضا | 
شوق گناه
خانمان سوز بود آتش آهي گاهي
ناله اي مي شکند پشت سپاهي گاهي
 
گر مقدر بشود، سلک سلاطين پويد
سالک بي خبرِ، خفته به راهي گاهي
 
قصه ي يوسف و آن قوم، چه خوش پندي بود
به عزيزي رسد، افتاده به چاهي گاهي
 
هستي ام سوختي از يک نظر، اي اختر عشق
آتش افروز شود، برق نگاهي گاهي
 
روشني بخش از آنم که بسوزم چون شمع
روسپيدي بود از بختِ سياهي گاهي
 
عجبي نيست، اگر مونس يار است رقيب
بنشيند برِ گل، هرزه گياهي گاهي
 
چشم گريان مرا ديدي و، لبخند زدي
دل بر قصد ببر، از شوق گناهي گاهي
 
اشک در چشم، فريبنده ترت مي بينم
در  دل موج ببين صورت ماهي گاهي
 
زرد رويي نبود عيب، مرانم از کوي
جلوه بر قريه دهد، خرمن کاهي گاهي
 
دارم اميد که با گريه دلت نرم کنم
بهر طوفان زده، سنگيست پناهي گاهي


معيني کرمانشاهي

+ نوشته شده در  85/04/20ساعت 3:53 PM  توسط رضا | 
براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده.
براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو.
براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه.
براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن .
براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير. ب
راي عشق وصال كن ولي فرار نكن.
براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن.
براي عشق بمير ولي كسي رو نكش.
براي عشق خودت باش ولي خوب باش.....
+ نوشته شده در  85/04/19ساعت 5:52 PM  توسط رضا | 
نگو بار گران بوديم و رفتيم نگو نامهربان بوديم و رفتيم نگو اينها دليل محکمي نيست بگو با ديگران بوديم و رفتيم
+ نوشته شده در  85/04/19ساعت 5:52 PM  توسط رضا | 
دوست داشتن هميشه گـــفتن نيست گاه سکوت است و گاه نگــــــاه ...

غـــــريبه ! اين درد مشترک من و توست که گاهي نمي توانيم در چشمهاي يکديگــر نگــــاه کنيم...
------------------------------------------
ميدوني فرق خون با تو چيه؟...
اينه که خون ميره تو قلب و برميگرده
ولي تو ميري تو قلب و ديگه بر نميگردي.....
------------------------------------------
گفتم دوستت دارم نگاهي به من کرد و گفت:چند تا؟
 دستام رو بالا آوردم و تمام انگشتهاي دستمو نشونش دادم
اما اون به کف دستام نگاه مي کرد که خالي بود
------------------------------------------
زنها علاقه زيادي به رياضيات دارند، زيرا آنها سن خود را تقسيم بر دو و قيمت لباسهايشان را ضربدر دو
 و حقوق شوهرانشان را ضربدر سه ميکنند و پنجاه سال هم بر سن دوستان خود مي‌افزايند
------------------------------------------
گفتم: فاصلۀ بين گريه و خنده چيست ؟
 پاسخ داد : تو با چشمانت مي گريي و با لبانت مي خندي . پس حد فاصل بين آن يک دماغ است
------------------------------------------
دوستت داشتم ...يادت هست ؟ ...
گفتم دوستت دارم ...و تو گفتي كوچكي براي دوست داشتن ....
رفتم تا بزرگ شوم ...اما انقدر بزرگ شدم كه يادم رفت دوستت داشتم
------------------------------------------
بعد از مرگم تکه يخي به شکل صليب بر روي سنگ قبرم بگذاريد
تا با اولين طلوع خورشيد آب شود و به جاي يار برايم گريه کند

+ نوشته شده در  85/04/19ساعت 5:50 PM  توسط رضا | 
بوي نگار
 
آن ناله ها که از غم دلدار مي کشم
آهي است کز درون شرر بار مي کشم
 
با يار دلفريب بگو: پرده بر گشا
کز هجر روي ماه تو، آزار مي کشم
 
منصور را گذار که فرياد او بدوست
در جمع گلرخان به سرِ دار مي کشم
 
ساقي بريز باده به جامم که هجر يار
باري است بس گران به سر بار مي کشم
 
گفتي که دوست باز کند، در به روي دوست
اين حسرتي است تازه که بسيار مي کشم
 
کوچک مگير کلبه ي پير مغان که من
بوي نگار زان در و ديوار مي کشم
 
سالک! در اين سلوک بدنبال کيستي؟
من يار را به کوچه و بازار مي کشم
 
روح الله
+ نوشته شده در  85/04/19ساعت 5:49 PM  توسط رضا | 
به نام او ...
تقديم به تو گمشده ترين گمگشته من...
به خداحافظي تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتي و دلم ثانيه اي بند نشد
با چراغي همه جا گشتمو گشتم در شهر
هيچ کس! هيچ کس اينجا به تو مانند نشد
لب تو ميوۀ ممنوع ولي لبهايم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد
هر کسي در دل من جاي خودش را دارد
جانشين تو در اين سينه خداوند نشد
خواستند از تو بگويند شبي شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند نشد ...
+ نوشته شده در  85/04/19ساعت 5:48 PM  توسط رضا | 
عشق
                                          آتش هم هست
                                      اما    آتشي     سرد
                                  با وجود اين بايد در اين آتش
                              سوخت،زيرا اين آتش  تطهير  کننده  
                         اين آتش فقط براي تطهير کردن  مي سوزاند
                     و نا خالصي ست که مي سوزد و طلاي خالص باقي
                مي ماند.عشق شکل رنج آفرين است ،عشق خرابت مي کند تا
           دوباره آبادت کند دانه بايد شکسته شود;وگرنه  درخت چگونه  مي تواند
                متولد شود رود بايد به انتها برسد ;وگرنه چگونه ميتواند به دريا
                    شود؟بنابراين راخت باش ودر عشق بمير;وگرنه،چگونه
                        ميتواني خويشتن خويش را بيابي؟غرور در سيماي
                             سنگ ها خود را نشان مي دهد عشق اما
                                   تسليم است وخود را درسيماي
                                             گل ها پديدار
                                               مي شود
+ نوشته شده در  85/04/18ساعت 4:49 PM  توسط رضا | 

1) English : I Love You
02) Persian : doostat daram
03) Italian : Ti amo
04) German : Ich liebe Dich
05) Turkish : Seni Seviyurum
06) French : Je t'aime
07) Greek : S'ayapo
08) Spanish : Te quiero
09) Hindi : me toom se piar kerdahoo
10) Arabic hebbok
11) Japanese : Kimi o ai shiteru
12) Yugoslavian : Ya te volim
13) Korean : Nanun tangshinul sarang hamnida
14) Russian : Ya vas liubliu
15) Romanian : Te iu besc
16) Vietnamese : Em ye^u anh
17) Ukrainian : Ja tebe koKHAju
18) Tunisian : Ha eh bak
19) Swiss: Ch'ha di ga"rn
20) Swedish : Jag a"Iskar dig
+ نوشته شده در  85/04/18ساعت 4:48 PM  توسط رضا | 
گروه خوني وشخصيت
 
گروه خوني O :
صادق، خوشبين و پر انرژي هستند و از اعتماد به نفس بالايي برخوردارند. براي رسيدن به هدف قدرت و تحمل خوبي دارند. اگر در ميانه راه به بيهوده بودن کاري که در حال انجامش هستند پي ببرند، خيلي راحت آنرا رها مي کنند. درباره ي گذشته مثبت انديشند، لذا چندان افسوس گذشته را نمي خورند.
به مسائل مادي اهميت مي دهند. آرام و باثباتند و در برابر صداقت بسيار حساسند. رک و صريح نظراتشان را بيان مي کنند. مي توانند از جزئيات براحتي صرفه نظر کنند. غالباً از رهبري کردن خوششان مي آيد و معمولاً از قدرت تمرکز خوبي برخوردارند.
 
گروه خوني A :
محتاط در تصميم گيري، بدبين و بسيار حساس هستند و مايلند مسائل را به دو گروه سياه و سفيد تقسيم کنند. به قوانين و استانداردهاي اجتماعي بسيار اهميت ميدهند. از تحمل و صبر بالايي براي انجام کارهاي فيزيکي و رقابتي برخوردارند. به آينده بسيار بدبينند و براحتي مي توانند ظاهر آرامي از خودشان نشان دهند، حتي اگر عصباني باشند. به نظرات ديگران بسيار اهميت مي دهند. اگر قلبشان بشکند، به سختي التيام مي يابد. آنها بسيار مسئولند و همواره خطي بين کار و تفريح ميکشند. آنها معتقدند که در مسائل ديني و اخلاقي مي توان به کمال رسيد. ترجيح مي دهند از سرگرمي هايي بهره ببرند که از فشار عصبيشان بکاهد.
 
گروه خوني B :
براحتي از ديگران دستور نمي گيرند. سريع تصميم گيري مي کنند، قابل انعطافند و چندان به قوانين اهميت نمي دهند. به مسائل علمي و اکتشافات علاقه فراواني دارند. چندان صبور به نظر نمي رسند و از کارهاي رقابتي خوششان نمي آيد. معقول و خونسردند و درعين بامزگي، بسيار خجول هستند. از بيان ايده هاي جديد نمي هراسند. از مورد انتقاد قرار گرفتن ترسي ندارند. از انجام کاري به مدت طولاني خسته و دلزده نمي شوند. براحتي مي توانند خاطرات گذشته را فراموش کنند. خلاق و مبتکر بوده و بين کار و تفريح نمي توانند مرزي قائل شوند.
 
گروه خوني AB :
رومانتيک و احساساتي هستند و به شدت فعالند. در تجزيه و تحليل مسائل بسيار ماهرند. در نقد موضوعات مختلف بسيار منصف اند. درموقع لزوم نمي توانند سريع تصميم بگيرند. براي سخت کار کردن و صبور بودن بايد سعي کنند. درباره ي گذشته بسيار حساسند و از قدرت فهم بلايي برخوردارند. چندان مسئوليت پذير نيستند. خونسردند اما در برخورد با مسائل غيرمنتظره خيلي زود نگران مي شوند. حالات روحي آنها خيلي سريع تغير مي کند. مي توانند در آنِ واحد چند کار را با هم انجام دهند و از کارهاي هنري بسيار خوششان مي آيد
+ نوشته شده در  85/04/18ساعت 4:41 PM  توسط رضا | 
امين حيايي

شمايلي از يک بچه تخس و بعضا تازه به دوران رسيده تهراني با چهره او عجين شده است. بازي هايش به اندازه اي روان و زيباست که به راحتي خود را در دل تماشاگر جا مي کند ، اما هنوز نتوانسته به عنوان يک ستاره سينما بدرخشد. امين متولد سال 1349 با مدرک ديپلم است. در دوران تحصيلي به فعاليت در تئاتر پرداخت و پس از گرفتن ديپلم ضمن خدمت سربازي در مرکز هنرهاي نمايش عقيدتي سياسي نيروي هوايي فعاليتش را آغاز کرد. در سال 1370 بازيگر تئاتر کودکان به کارگرداني ثريا قاسمي بود. اما اولين حضور رسمي اش در مقبل دوربين به سال 1371 و بازي در همسفر ساخته اصغر هاشمي باز مي گردد.
 
همان سال به همراه پور عرب در دو روي سکه ساخته محمد متوسلاني بازي کرد که تا اندازه اي باعث شد چهره اش براي تماشاگران و سينما روها جدي تر شود . پرتگاه ساخته مرحوم بهرام ري پور در سال 72 کار ضعيفي بود و همان سال بازي در مجموعه آپارتمان به کارگرداني اصغر هاشمي را هم پذيرفت که کمک کرد تا يک «شخصيت بچه تهرون» از حيايي شکل بگيرد و بعد ها در اکثر کارهايش همين تيپ را با نوع و لهجه خاص بيان کلمات ادامه بدهد. سال 73 در حامي بازي مي کند که هيچ جاي پيشرفتي برايش نداشت و بعد از آن مدتي سکوت کرد. تا اينکه در سال 75 با براده هاي خورشيد ساخته محمد حسين حقيقي نظرها را به سوي خود جلب مي کند و در پانزدهمين جشنواره فيلم فجر نامزد دريافت جايزه بازيگر نقش دوم مرد مي شود . ازاين پس مورد توجه کارگردانان صاحب نام قرار مي گيرد و رفته رفته ترقي مي کند . هتل کارتن يک درام اجتماعي و جوان پسند از سيروس الوند که مورد رضايت تماشاگران واقع مي شود . همکاري با سيروس الوند پس از تجربه ناموفق و ضعيف بادام هاي تلخ به کارگرداني کاظم معصومي ، در سال 78 و با فيلم دست هاي آلوده تکرار مي شود که بازهم به رشد چهره او کمک فراواني مي کند. اين در حالي بود که سال پيش از آن در مجموعه پرطرفدار روزگار جواني ساخته شاپور قريب اسم و رسمي براي خود به هم زده بود. سرانجانم پس از چند سال تلاش مداوم و تجربه نقش هاي دوم و کوتاه در سيب سرخ حوا (78) ساخته سعيد اسدي اولين نقش اول خود را ايفا مي کند که يک کار مناسب و دور از انتظار از وي به شمار مي رفت . از علف هاي هرز و مونس که بگذريم بازي قابل توجه وي در ساخته سال 79 داريوش فرهنگ با عنوان تکيه بر باد اتفاق افتاد و او به نقش جواني که در پي آمدن به شهر قول قرارهايي قبلي خود را فراموش مي کند و به زيبايي نقش آفريني مي کند. همان سال مجموعه موفق همسايه ها را هم بازي مي کند که از يک تيم حرفه اي سود مي برد و توانست طرفداران بسياري پيدا کند. ماني و ندا چندان کار مطرحي نبود، اما سيروس الوند در مزاحم فرصت بسيار خوبي در اختيارش قرار مي دهد و او نقش دشوار خود در کنار شکيبايي و ميترا حجار مي درخشد، اگر چه بازي زيباي او به دليل ضعف در شخصيت پردازي تا حدودي لطمه مي خورد.اثيري يک کار ترسناک بود که در آن حيايي باز هم در کنار شکيبايي قرار مي گرفت و بلافاصله پس از آن دوباره در يک کار ترسناک ظاهر شد اين بار صحبت از رز زرد بود که اقتباسي کم مايه و کم جان از يک کار هاليوودي به نام مي دانم تابستان گذشته چه کردي ؟ بود . به نوعي سال 81 را مي توان سال حيايي خواند،زيرا با بازي درشش فيلم رکوردي بر جاي مي گذارد. مزاحم ، ماني و ندا، مونس ، اثيري ، رز زرد و بوي بهشت که در اين آخري به همراه همسرش نيلوفر خوش خلق ظاهر شده بود. پس از آن در عروس خوش قدم از جنبه بالاي کمدي خود بهره مي برد . در تب به درستي خود و نقش را جا نمي اندازد اما شخصيت علي شوتي علي رغم پرداخت خيلي ضعيف در فيلم دختر ايروني به شدت مورد رضايت تماشاروها قرار مي گيرد. او همين مايه کمدي را به شکل متفاوت در دو ساخته مهمان مامان و کما در سال 82 به نمايش مي گذارد و فروش بالاي هر دو کار در کنار هنر آفريني قابل ستايش امين حيايي را به صدر اول جدول مي آورد. زن زيادي ساخته تهمينه ميلادي فرصت کار ويژه اي را برايش فراهم مي آورد. در حالي که اين روزها دوباره به عنوان يک فرد پرکار بايد منتظر رکورد جديدي از او باشيم، حيايي در حال حاضر فيلم هاي شارلاتان ،سرود تولد، پوکر، آکواريوم و ستاره ها را در دست دارد

+ نوشته شده در  85/04/18ساعت 4:36 PM  توسط رضا | 

سوگند به واژه هائي که کبوتروار به سوي تو پر ميکشند.

سوگند به دفترهائي که برگي براي نامه نوشتن به من هديه ميدهند.

سوگند به چراغ ارغواني که در خانه تو ميسوزد.

سوگند به نسيمهائي که از بيشه هاي مجهول آغاز ميشوند و به دامن تو ميرسند.

سوگند به گلهاي سرخي که زير باران ميرقصند.

سوگند به صداي پرنده ها در وقت عبور.

سوگند به رنگ سرخ خورشيد هنگام غروب.

سوگند...

که بر سينۀ آسمان با همۀ ستاره هايش دست رد ميزنم.

به مرغان بهشت نيم نگاهي هم نمي اندازم.

جواب سلام آهوان را نميدهم.

به شرطي که تو باز گردي و در کنارم باشي...

 

هميشه دوستت دارم...!!!

+ نوشته شده در  85/04/17ساعت 3:49 PM  توسط رضا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
85/04/01 - 85/04/31
پیوندها
زندگانی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM


irLearn.com